امروز مثلا 2 ساعتی بعد از یه عمری میخوایم باهم باشیم


میگفت به مریم دختر عموم علاقه ای ندارم


ولی مجبورم می کنند باهاش نامزد کنم


واسه منافع خانوادگیم


باور نمیکنم


واسش اس ام اس اومده


مریمه


(کجایی گل نازم؟)


پرهام به من نگاه میکنه و جوابشا نمیده


ولی اینبار زنگ میزنه


پرهام به من نگاه میکنه


با تکون سر بهش میگم جوابشا بده


اونم خیلی راحت کنار من داره با دختره دیگه ای حرف میزنه



و دوباره اون روزم خراب شد


خیلی خراب

روزها همینطور میگذره


رابطه ی سرد و بی روح من و پرهام


عشقه احمد و بی تفاوتی من بهش


خودمم تو کارام موندم


البته پرهام تو دانشگاه طوری وانمود میکنه که


انگار ما همون عاشقای دیروزیم


کسی باورش نمیشه که ما باهم دعوامون بشه


به همه گفته ما نامزدیم


سراغ منا از پرهام و سراغ پرهاما از من می گیرن


منم به دروغ وانمود میکنم که هنوزم همونیم که بودیم


و چقدر اینطوری نقش بازی کردن سخته

حال روحیم خیلی بهم ریخته


من دیگه من گذشته نیستم


..........


...........



الان تابستونه و من از پرهام هیچ خبری ندارم


احمدم زیاد بهم زنگ میزنه ولی حالشا ندارم هر بارم کلش میکنم


امروز پرهام بهم زنگ زده


اومده اصفهان یه کاری داره و باید عصر برگرده


میخواد موقع برگشت منا ببینه


خیلی دلم واسش تنگ شده


باید هرطور شده برم


ببینمش


ساعت 3 کنار 33پل قرار داریم


ساعت 1 اونجام


واسه دیدنش لحظه شماری میکنم


تا 4 منتظرشم ولی هنوز نیومده


بهش زنگ میزنم


میگه ترمینال کاوست میخواد سوار اتوبوس بشه بره


نرو چند لحظه صبر کن خودما میرسونم


میخوام ببینمت


میگه باشه صبر میکنم تا بیای


میگه فکر نمیکردم بیای؟


با چه سرعت رسیدم ترمینال


اونقدر تند رفتم که نزدیک بود تصادف کنم


تو سالن کلی گشتم ولی نبود....


از مسولش پرسیدم اتوبوس همدان کی حرکت میکنه؟


گفت همین الان رفت


یعنی پرهام نرفته؟


بهش زنگ میزنم میگه متاسفم عزیزم باید می رفتم


هیچی نگفتم و گوشیا قطع کردم


بغض گلوما گرفته


نمیتونم خودما کنترل کنم


چقدر غرورم شکسته


میزنم زیر گریه


صورتم سیاه شده تموم ریملا ریخته تو صورتم


هر قسمت ترمینال که نگاه میکنم یاد پرهام می افتم


چقدر اینجا باهم راه رفتیم


چقدر باهم خندیدیم


و چقدر برای من سخته


میرم روپل هوایی کنار ترمینال


یاد اون روزا می افتم


یاد پرهام افتادم که روی همون پل داد میزد


می گفت دوستت دارم


می گفت باید دنیا بفهمه که تو عشق منی


اعصاب و روانم بهم ریخته چقدر داغونم خدا


بلند داد میزنم خدااااااااااااا خیلی بی معرفتی


پرهااااااااااااام آخه چقدر بی وفایی


آخه چرا باید اینطوری بشه


دوتا پسر رد میشن که یکیشون متلک میگه


وای عزیز دلم


تو چقدر خوشگلی


چته ؟ شروع میکنه به تعریف و تمجید از من


حاله خودما نمیفهمم میخوام خودما از پل بندازم پائین


دیگه هیچی یادم نمیاد


دقایقی بی هوش بودم


این دستای کیه که شونه های منا گرفته؟


چشمامو باز میکنم


احمد ! ! !


با حالت نگرانی


اینجا چکار میکنی؟


قربونت برم با خودت چکار کردی؟


چی شده تو چرا تو این وضعی؟


تازه بعدشم فهمیدم اون دوتا پسرا مزاحمم شدن


منم حالم بد بوده که احمد به دادم رسیده


باید برم ولم کن احمد


کجا تو اصلا حالت خوب نیست


خودم می برمت


نه میخوام تنها باشم


یه لحظه نگاش می کنم


چشمایه احمد پر از اشکه


اشکهای احمدا هرگز نتونستم فراموش کنم


حال اونروز احمد بخاطره من بود


یعنی همون حاله من واسه خاطره پرهام


دلم واسه احمدم می سوزه


عین نامردیه پرهامو دارم سر احمد در میارم


بذار برم احمد


آخه ... حرفشا قطع میکنم



تو را خدا دیگه بذار به حال خودم باشم و میرم..........