کاشکی تو نگاه اول عشقا تو چشام می دیدی

خب باید از کجا شروع کنم...........
همه جا از اون کلاس زبان شروع شد، زبان عمومی که مال تموم
رشته هاست و جزء
کلاسهای مختلط از همه رشته ها
اونروز با همه روزها فرق داشت جلسه اول کلاس بود
من و چند تا از دوستام آخر کلاس نشسته بودیم
دقایقی از کلاس گذشته بود که دیدم همه دخترا با دست به یکی
اشاره میکنند
آره اول کلاس نشسته بود
رنگ مشکی با حاله ی نقره ای رنگ روی موهاش که توجه همه را
جلب کرده بود
نادیا میگفت نور آفتاب باعث ایجاد این حاله شده ولی من میگم نه
اسپری استفاده کرده
تا اینکه کار به شرط بندی میکشه شرط سر ایستک تو بوفه دانشگاه
حالا من یه صندلی یه صندلی با عوض کردن جام رفتم جلو تا دقیق
روی صندلی پشت سرش نشستم
آروم دستما میکشم روی حاله ی موهاش
حس عجیبی توی قلبم ایجاد میشه
انگار قلبم از جا بیرون زد
در حالی که دستم میلرزه آروم بازش میکنم
آره خب شرطا بردم دستم رنگی شد
با لبخند سرما به طرف بچه ها برمیگردونم و دستمو نشونشون میدم
همزمان استاد صدام میزنه و یه سوال از درسی که داره میده میپرسه
فکر کنم فهمید ه که هواسم به درس نیست با همون لبخند به استاد
میگم استاد این قسمت درساخوب نفهمیدم میشه دوباره توضیح بدید........
خلاصه تا اینجا........
چون جلسه اوله استاد برگه حضور و غیابا میده میگه هرکس اسمه
خودشا بنویسه
برگه الان دسته منه نمیدونم چرا بی اختیار دارم اول برگه را نگاه
میکنم تا ببینم این پسر
اسمش چیه؟
ولی نه مثل اینکه همه دخترا میخوان اسمشا بدونن
............... پرهام ........................
با چهره ای زیبا ، جذاب و غرور خاصی که داشت چهرش جذابتر هم شده
اینم از کلاس امروز
توی بوفه به صرف ایستک نشستیم نمیدونم یهو چم شده
ناخدآگاه دارم بهش فکر میکنم
انگار هنوز دستم توی موهاشه
بی اختیار دستما باز میکنم هنوز آثار رنگ توی دستمه
تو فکرم که نادیا میزنه بهم میگه تو چته منم لبخند میزنم و انکار میکنم
بچه دارن بحث کلاسا میکنن همه ی حرفا روی پرهامه
................
امشب شب عجیبیه چرا هنوز دارم بهش فکر میکنم
پرهام
ای بی جنبه
من چم شده یعنی.........! ! !
با چه می توان عشق را به بند جاودان کشید
با کدام بوسه با کدام لب
در کدام لحظه در کدام شب
مثل من که نیست که نیست می شوم
مثل روزها ، مثل فصل ها
مثل برف روی بام خانه ها
او هم عاقبت در میان سایه ها غبار می شود
مثل عکس های کهنه ای
تار تار تار می شود
از زوال و سوزها گریخت
با کدام اشک می توان
پرده بر نگاه خیره زمان کشید
با کدام دست می توان
عشق را به بند جاودان کشید / با کدام دست
به خدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
ولی افسوس و صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
