...قسمت چهارم/به یاد آن روزها
همه چیز هنوزم خیلی خوبه ما باهم خیلی خوشیم
پای نادیا شکسته و من وهم اتاقی هام نادیا را بردیم دکتر تا پاشو گچ کنه
من به پرهام زنگ زدم پرهام واسه دیدن من اومد اونجا
بچه ها را کله کردم و با پرهام رفتیم یه کم تاب خوردیم
یه عکس 4*3 از پرهام گرفتم واسه اینکه دلم واسش تنگ شد حداقل عکسشا ببینم
اونم میخواد بره همدان
گیرداده میخواد ازم عکس بگیره
میگه اگه عکس نبرم خواهرم منا میکشه
باد موهاموخیلی به هم ریخته
واسه اصرار پرهام ایستادم تا ازم عکس بگیره
یهو اومد طرفم تا موهاموبزنه کنار
بی اختیار دستشا میکشه روی صورتم
تنم میلرزه
فیس تو فیس به هم نگاه میکنیم
یه لحظه گرمای خاصی وجودما میگیره
این همون آغوش گرم پرهامه........
صدای قلبشا میشونم
میگه دلش خیلی واسم تنگ میشه
منم میگم آقا تو را خدا زود برگردیا
میگه باشه قربونت برم تو که میدونی من
نمیتونم اونجا زیاد بمونم چون تموم زندگیم اینجاست
هرگز تنهات نمیزارم
عزیزم کاش بدونی چقدر دوستت دارم..........................
...........................
...............................
اتوبوس حرکت میکنه
و من برای پرهام دست تکون میدم
الان چند ماهیه که ما باهم هستیم
من به پرهامم وفادارم
چون نمیخوام از دستش بدم
حالا دیگه شده زندگیه من
پرهام رفته همدان منم اومدم اصفهان
با یکی از بهترین دوستام به نام مینا قرار دارم
بعد از مدتها دوری امروز باید ببینمش
خیلی دوسش دارم
اون یکی از بهترین دوستای منه
هرکاری که ازم بربیاد همیشه واسش انجام میدم
مثلا یه روزی که مدیر مدرسمون با یه پسر دیده بودش
مامانما مجبور کردم زنگ بزنه هم به مامان مینا وهم به مدیرمون بگه که داداشه من بوده
اومده دنبال من و سراغما از مینا گرفته
بگه همه اینا سوء تفاهمه
خیلی باهم خوب بودیم
مینا رو دیدمش
خیلی عوض شده انگار خیلی تو زندگیش از پسرا ضربه خورده
چیزای عجیبی از اتفاقاتی که واسش افتاده بود می گفت
مثلا رفتنش به پارک ناژوان واین که 8 تا مرد که رفقای دوست پسرش بوده ریختن سرش و.....
رابطش با خیلی های دیگه
از حرفاش خیلی بهم ریخته بودم
چکار کرده بود با خودش
این اون مینای من نبود
واسش خیلی گریه کردم
بهش دلداری دادم
منم عکس پرهامو بهش نشون دادم
از عشقمون واسش گفتم
بعدشم که دیگه برگشتم خونه و هراز گاهی جویای حالش بودم
واسش خیلی ناراحت بودم
همون شب بهم زنگ زد و گفت شماره پرهامو بهش بدم
می گفت نگرانمه
گفت باید از جانب پرهام مطمئن بشه چون دلش نمیخواد منم مثل خودش بشم
آخه نگرانمه
منم اعتماد زیادی که بهش داشتم شماره پرهام بهش دادم
من هم به مینا وهم به پرهامم اعتماد دارم
اون دوست چند سالمه
ما باهم خیلی خوبیم
اون بهترین دوستمه
هر پیامی که بین اون و پرهام ردو بدل میشدا واسم میفرستاد
ولی دریغ
پیامهای پرهامو واسم تغییر میداد
پیامی که از پرهام تو گوشیه خودش خوندم این بود که
(من نامزد دارم خیلی دوسش دارم نمیخوام از دستش بدم خواهش میکنم دیگه
با من کاری نداشته باش وگرنه مجبورم باهاتون برخورد کنم)
پیام که مینا به من داده بود(میتونم ببینمت)
نمیخوام بگم پرهام آخر وفا ست نه
ولی حداقل پسری نیست که با هر بیدی بلرزه
به هرکسی پا بده
اون خیلی غرور داشت واسه هرکسی غرورشا زیر پاش نمیذاشت
خلاصه تا اینکه خودم به پرهام قضیه را گفتم
به مینام گفتم دیگه تموم کنه
اونم قبول کرد
همه چیز خیلی خوب بود
ما خیلی با هم خوش بودیم
من به پرهامم وفادارم
بخدا بهش وفادارم
حتی شماره تلفنما به هیچ کسی جز خودش و خانوادم ندادم
چون پرهام گفته
آخه میخوام همیشه دوسم داشته باشه
