قسمت پنجم/اوج عشق
( پلی بکی به گذشته/ من و پرهام توی دانشگاه با هم دوست شدیم
الان مدتی از رابطه ی عاشقانه ی من و پرهام میگذره
و ما از باهم بودنمون به اوج لذت رسیدیم ..... )
روزها خیلی سریع تر از اونچه که فکر میکردیم میگذشت
من همچنان غرق در آرزوهام بودم 
هر روزی که میگذشت بیشتر از قبل همودوست داشتیم
خیلی به هم وابسته شده بودیم تا حدی که هر روز باید همو میدیدیم
حتی روزای جمعه که کلاس نداشتیم بیرون از دانشگاه قرار داشتیم
کارمون به جایی رسیده بود که کمتر به خونمون می اومدیم تا بیشتر باهم باشیم
منم دیگه کمتر با دوستام بودم آخه تقریبا تمام وقتم مال پرهام بودم
حالا دیگه تموم زندگیمه ........
آه .......
خودمم نمیدونم که چی شد؟
انگار پرهام دیگه اون پرهام گذشته نیست
انگار حوصلما نداره
امروز توی دانشگاه خیلی بهم بی توجهی کرده
دیدمت ، وای چه دیداری ، وای
این چه دیدار دلآزاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سروکاری بود
بهم گفته عینک خیلی دوست داره منم عینک مریما امانت گرفتم
تا امروز جلوی چشم پرهام عینک بزنم
تو سالن منتظرشم
آخ که عزیزم داره میاد
نادیا با دست میزنه بهم عینکتا بزن پرهام اومد
آره اومد
ولی انگار متوجه این چیز اضافه روی صورتم نشد
اون که همیشه از چند کیلومتری متوجه رنگ رژمم میشد
حالا چقدر بی تفاوت خیلی دلم گرفت
ولی گذاشتم پای اینکه اعصابش داغونه
بیتا دوست جدیدم از کنارمون رد میشه
به پرهام نشونش میدم و به عنوان دوستم معرفیش میکنم
پرهام رنگ به رنگ میشه
واسه اینکه مچشا زودتر نگیریم گفت وای یه سوتی پیشش دادم
که بیتا گفت بهش شماره داده
ولی بیتا اینا گذاشته به پای مسخره بازی پیش دوستاش
همه بچه ها کنار هم جمع اند
به نشونی قهر از کنار پرهام میرم
صدام میزنه انگار نمیشنوم
بغض گلوما گرفته
یاد حرفش می افتم
تو اگه بامن باشی انگار همه دنیا را دارم
من وقتی تو را دارم نگاه کردن به دیگران واسم حرومه
دارم گریه میکنم
سریع میرم که کسی اشکامونبینه
دوستای پرهام بهش میگن برو دنبالش از دلش در بیار
ولی خیلی بی تفاوت ایستاده
آه ، چقدر سرد تا اینکه 2ساعت بعد زنگ میزنه و طبق معمول خامش میشم
میگه شنیدم بهم خیانت کردی میخواستم یه تلنگری به تو باشه
میخواستم حال منو بدونی وگرنه اصلا نمیرفتم سراغ دوستت
منم خر میشم و دوباره آشتی
از امشب رابطمون خیلی صمیمی تر از قبل شده
تماسهامونم بیشتر شده
دوباره هر روز قرار روز آینده
وقتی میخواد خدافظی کنه میگه فردا کدوم لباسما بپوشم
منم میگم تو با همش خوشگلی
صدای خنده هاش تو گوشمه
گفته امروز موهام خیلی بیرون بوده دفعه آخرم باشه
گفته دیگه مانتوی چسبون نپوشم
از فردام باید حجاب کنم
بهم گفته خودشم از فردا با هرکسی که من بگم رابطه داشته باشه یا قطع رابطه کنه
میخواد همونی که من دوست دارم باشه
میگه تموم زندگیشم
میگه با تموم وجود دوستم داره
میگه عاشق شده
خدایا حرفاشو باور کنم
چون حرفاشو دوست دارم
چون واسه این حرفاش بال میزنم
حرفش قبوله حالا دیگه زندگیم برابر شده با پرهام
شاید اگه 1ساعت ازش خبر نداشته باشم داغونم
امروز باهم تو سرویس دانشگاه بودیم
ازم خواست تو دفترش واسش نوشته بذارم منم نوشتم( الان من و پرهام تو سرویس دانشگاه کنار هم نشستیم
آخرشم نوشتم عزیزم دوستت دارم)
مریم دوستمم اونجا بود گیر داده بود که چی نوشتی
پرهام ازم اجازه گرفت دفترشا بده دست مریم یا نه ؟
حرفی نزدم اونم نداد
ولی مریم خودش دقیق میدونست من چی نوشتم
عین جملمو تکرار کرد
عزیزم دوستت دارم ....
نمیدونم چی شد که ..............
