اتفاقی افتاد که من مجبور شدم درمورد پرهام با احمد صحبت کنم
من و نادیا و ندا با احمد و رفیقش مصطفی رفتیم باغ غدیر
یه جورایی ندا و مصطفی ندیده باهم تلفنی صحبت کرده بودن و
قرار بود همو ببینن
اون روز احمد خیلی ناز شده بود
تیپ اسپرت و موی فشنی که من بهش گفته بودم
من و احمد باهم قدم زدیم
احمد گوشیما گرفت و به تصاویر نگاه میکرد که . . .
که یهو به عکسای پرهام رسید
کارد بهش میزدی خونش در نمی اومد
دروغی بهش گفتم دوست پسر اسبق نداست ،
بخاطره خانوادش ریخته تو گوشیه من
موقع برگشت احمد ندارو صدا زد تا ازش بپرسه
البته شایدم ناراحتی احمد واسم مهم نبود
وضعیتو که دیدم مجبور شدم یه چیزای سر بسته از پرهام واسش بگم
(اینکه مدت کمی باهاش بود،بهم نامردی کرده،
منم ازش متنفرم، دیگه ام باهاش کاری ندارم،
اصلا یادم رفته عکساشو پاک کنم چون واسم بی اهمیت بوده)
احمد با اینکه خیلی ناراحت بود ولی سعی می کرد ناراحتیشو پنهون کنه
تازه هنوزم واسش زبونم درازه
تو ماشین الکی به تماسهاش گیر دادم
اونم کفری شد و گفت: هرچی من هیچی نمیگم تو روتو زیاد میکنی
عوض اینکه من باید شاکی باشم تو شاکی هستی
خلاصه منم به این بهانه پشت چراغ قرمز از ماشین پیاده شدم
و بی توجه به دوستام راهمو گرفتم و رفتم
گوشیمو خاموش کردم و اومدم خونه
ساعت 12 شب بود که گوشیمو روشن کردم
به محض روشن شدن گوشیم زنگ زد
منم کلی چاخان بهش گفتم که تا الان بیرون بودم
از دست تو اعصابم داغون شده و .........
در صورتی که مقصر بودم ولی احمد از دلم در می آورد
ازم میخواست گذشته رو فراموش کنم
ولی افسوس
من و احمد کم و بیشی باهم خوب بودیم یعنی احمد با من خیلی خوب بود
ولی هنوز ذهنم پیش پرهام میرفت
شاید واسه این بود که پای مینا هم در میون اومده بود
و کناره گیری از عشق پرهام عذابم میداد
خلاصه تا اینکه عید شد........
احمد با رفقاش رفته بود مشهد
که اتفاقا خانواده ما و چندتا از فامیلامونم رفتیم مشهد
روز آخر سفر احمد در مشهد و روز اول سفر ما در مشهد
احمد واسه خاطره من دوستاشو راضی کرده بود تا چند روز دیگه اینجا باشن
من و احمد شب دم در حرم همدیگه را دیدیم
برای اولین بار منو با چادر می بینه
شال سبزآبی که سرم کردم احمد خیلی دوست داره
از احساس قشنگش واسم گفت
از اینکه از امام رضا خواسته تا به من برسه
اینکه میخواد وقتی از مشهد برگشت
قضیه منو به مامانش بگه تا زودتر باهم نامزد کنیم
تا دیگه کسی نتونه نگاه چپم بهم بکنه
و من از امام رضا خواسته بودم به پرهام برسم
اون شب کلی حرفای قشنگ حرفایی که دلم واسشون لک میزد
باخودم میگفتم خاک برسرت دختر
به عشقه پاک احمد فکر کن نه به اون نامرد ولی بازم......
مشکلات من با احمد بعد از عید شروع شد
هرچی بیشتر بهم علاقه نشون میداد بیشتر ازش فراری بودم
راستش از اینکه بهم وابسته بشه
از اینکه پرهام بود و ........
خیلی عذاب می کشیدم
میخواستم سریع باهاش کات کنم
هرچند اگه یه کم دیر بهم زنگ میزد انگار یه چیزی گم کردم
انگار پریشونم
ولی چاره ای نداشتم جز اینکه زودتر باهاش کات کنم
درطول عید خیلی منتظر تماس پرهام بودم تا اینکه روز سیزده بدر
واسم پیام داد
از خوشحالی بال درآوردم ، ولی وقتی پیامشو خوندم داشتم تو تب می سوختم
( من با مریم دخترعموم دارم نامزد می کنم،
من احمقا بگو که میخواستم بخاطر تو مریمو ولش کنم، آخه خیلی گله)
تصمیم گرفتم هم پرهام و هم احمدا فراموش کنم
ولی بخدا پرهامم مقصر بود
نامرد از این طرف میگفت مریم ماهه
از یه طرف دیگه چند روز بعد زنگ میزد
که دلم واست تنگ شده ، دوستت دارم و......
بخدا خیلی نامرد بود
درست موقعی که داشتم فراموشش میکردم
دوباره بر میگشت طرفم و منم دوباره هوایی میشدم
و دوباره پشت پا میزدم به همه چیز
تا اینکه با اتفاقات خاصی که پیش اومد احمدو رهاش کردم
تنها احمد بود که میتونست فکر منا آروم کنه
اون باعث شد نسبت به پرهام یه مقداری بی اهمیت بشم
ولی الان چکار کردم ؟
چقدر نامردی دارم سر احمد درمیارم
نامردیه پرهاما سر احمد در میارم
امروز پرهام دوباره بهم زنگ زده انگار دوباره قلبم واسش میزنه
میگه میخواد بره اصفهان کار داره میگه باهام بریم و برگردیم
با اینکه عقلم میگه نه ولی دلم میگه...
احمق دیوونه اون همون پرهامه که خودتا واسش میکشی
شاید رفتی دوباره دلشا بردی
شاید یاد خاطراتش بیافته برگرده
شاید دوباره مهرم به دلش بیافته
شاید یادش بیاد چه روزهایی با هم داشتیم
و شایدها .......