خیلی خسته ام
اگه یادتون باشه قبلا در مورد مینا گفته بودم
که بهترین دوستمه و اینکه دوست پسرش بدجور بهش نامردی کرده
یه روز که باهم رفتن ناژوان 8 تا از رفقاشا اجیر کرده که بریزن سر مینای بیچاره
بعدشم بردنش باغ و . . . .
اونم نگرانه منه نکنه پرهام بخواد بهم نامردی کنه
شماره پرهاما ازم می گیره تا امتحانش کنه
ولی دریغ که این امتحان شده یه رابطه که 19 ماه ادامه داشته بدون اینکه من بفهمم)
شب فردای روزی که قراره مینا و علی باهم روبر بشن مینا بهم پیام میده:
( ببین همه چیزا درست فهمیدی، من و پرهام به هم علاقه داریم،
از همون روزی که تو فکر کردی بین من و پرهام هیچی نیست همه چیز بود
من بدون پرهام میمیرم
پرهامم بدون من میمیره
اون دیگه تو را نمیخواد، اینا بفهم)
شوک سختی بود منم در جوابش:
(مینا جون اینه رسم دوستی ، مثل اینکه یادت رفته ما بهترین دوستا واسه هم بودیم)
که دوباره جوابی بهم داد که فهمیدم دیگه دوستیه من و مینا همین جا مرده
که پیامش این بود:
( تو اگه واقعا دوست منی پرهامو ولش کن، بذار من و پرهام راحت باشیم)
حس می کنم که وقت گذشته است
حس می کنم که (لحظه)سهم من از برگهای تاریخ است
حس می کنم میز فاصله کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبه غمگین
از آن روزهای سخت مدتی است که میگذرد
ولی من هنوز داغونم هنوز آثار درد در من وجود دارد
با اینکه مدتیه که از اون قضیه میگذره
با اینکه همه مدارک بر علیه پرهام بود
ولی انکار میکرد با اینکه میگفت هیچ اتفاقی بینشون نیافتاده
با اینکه هنوز می گفت عاشقمه
با اینکه عقلم میگه دیگه بهش فکر نکن اون به عشقت خیانت کرده
اون دو جانبه بهت خیانت کرده
یعنی از پشت بهت خنجر زده
ولی دلم میخواست باورش کنم
میخواستم تو زندگیم باشه
واسم سخت بود بره
تو یه گوشه ای از سالن دانشگاه من و دوستام
و یه گوشه ی دیگه دوستای پرهام
پرهامم داره میاد که یهو منو میبینه
با لبخند میاد طرفم
انگار که آب از آب تکون نخورده
سلام میده
ولی من انگار که این مردا نمیشناسم
یا اینکه هرگز ندیدمش
بی تفاوت از کنارش رد میشم
همه دوستاش فهمیدن کلی بهش میخندن
من دیگه منه گذشته نیستم
انگار سالهاست مرده ام
بالاخره با التماسهای زیادش واسش سه تا شرط گذاشتم
تا دوباره تو زندگیم بمونه
شرطهایی که هرگز عملی نشد
بهم التماس میکرد ن
میدونستم عشقشو باور کنم یا خیانتشو
یه جورایی خودما مقصر کرده بودم
اینکه من باعث شدم با دوستم آشنا بشه
اینکه وضعیت دوستم خراب بوده نه این پسره مثلا عاشق
ولی حیف که همش تلقین بود
با التماسهای پرهام و دل خودم دوباره باهم موندیم
خطشا عوض کرد تا از شر مینا راحت بشیم
تا دوباره روزای خوبی داشته باشیم
تا دوباره باهم خوش باشیم
گفتیم همه چیزا فراموش کنیم
با اینکه هرازگاهی دوباره توی بحثامون حرف مینارو پیش میکشیدم
ولی مثلا همه گذشته بدا فراموش کرده بودم ولی غافل از اینکه ...
پرهام نمیتونه وفادار بمونه
اینبار واسه اولین بار گوشیشا چک میکنم
شماره های مینا اینکه نیم ساعت قبل اینکه پرهام بیاد پیشم با مینا مکالمه داشته
داشتم میترکیدم
قسم میخوره نه دستش خورده رو شماره
میخواسته پاکش کنه و باز هم باور میکنم ........ .
.............
مینا بعد از مدتها بهم زنگ زده و اولین حرفش اینه که دست از سرپرهام بردارم
میگه پرهام منو نمیخواد
دوسم نداره گوشیا روش خاموش میکنم
حالا دیگه اگه بخوامم نمیتونم از زندگی پرهام برم
چون پای یکی دیگه خیلی محکم در میونه
چون حیثیتی شده
چونکه اگه برم از حسودی میمیرم
چون نمیخوام پرهام واسه اون باشه
با تموم خیانتهاش باهاش میمونم ولی تصمیم میگیرم دیگه بهش وفادار نمونم
باهاش میمونم تا جای خالیه منا مینا واسش پر نکنه