X
تبلیغات
خودمونی ها


خودمونی ها

. . . به او بگویید دوستش دارم

سلام به همه دوستای عزیز


دوباره امروز اومدم اینجا


دلم واسه همه حرفای قشنگتون تنگ شده بود


به خصوص واسه میلاد عزیز


بازم میام


دوستون دارم

+ شنبه بیست و یکم دی 1392 ساعت23:37 شیلا| |


تن لخت عشقمو در آغوش دیگری دیدم . . .



گوشیم داره زنگ میخوره


دوباره علی دوست پرهامه


شمارما از نادیا گرفته


میگه باید برم خونه ی پرهام


میگه دوباره مینا اونجاست


قسم میخوره


منم با مریم میرم


علی کلیدا را میده میگه آروم برم تو که نفهمن


مریم و علی بیرون منتظرمیمونن


بی سروصدا درا باز میکنم


میرم تو


از داخل اتاق صدای کمی میاد


آروم در اتاقا باز میکنم


وای ........


باورم نمیشه


چی دارم میبینم


علی راست میگفت


تو را همش خدا خدا میکردم دروغ باشه


افسوس


چشمام به تن لخت اون دوتا خیره مونده


چقدر سخته تن برهنه ی عشقتا در آغوش رقیبت ببینی


آه ........ قلبم


اونام مات و مبهوت به من نگاه می کنن


سرما می ندازم پایین که بیام بیرون


پرهام پتو کشیده رو شونه هاشو دنبالم میدوه


صبر کن باید برات توضیح بدم


واقعا ؟؟؟؟ چه توضیحی داری؟


میخوای بگی اشتباه می بینم


میخوای بگی هیچی نبوده


مینام تو این فرصت مانتو تنش میکنه و میاد طرفم


میگه پرهام بهش بگو دوسش نداری چرا میترسی؟


ولی پرهام برمیگرده به مینا و میگه تو خفه شو


ولی مینا انگار نه انگار که خنجری از پشت بهم زده


تو دلم میگم چی شد این همه دوستی و رفاقت چند ساله؟


کم خوبی در حقت کردم بی وفا؟


پرهام خیلی دست پاچه اومده طرفم


بهم میگه غلط کردم


منا ببخش


میگه واسه خاطره من تو روخانوادش ایستاده


الان؟؟ بعد از این همه کثافت کاری؟


خیلی لاشی هستی پرهام


حالم داره ازت بهم میخوره


بغض گلوما گرفته


به سختی خودما کنترل کردم


نکنه اشکم سرریز بشه پیش مینا و پرهام بشکنم


اینطوری داغونتر میشم


تو دلم آشوبه


تنم عین یه مرده می مونه


پرهام داره التماس میکنه


غلط کردم


ولی مینا خانوم طلبکارم هست


میگه تو اینقدر بی شعوری


همینطوری سرتا انداختی زیر اومدی تو خونه


پرهام به مینا تشر میره


بی اختیار اشکم سر ریز میشه


پرهام با دستاش اشکامو پاک میکنه


قربون چشمای خوشگلت برم گریه نکن


صدامو میارم بالا کثافت به من دست نزن


میخواد بغلم کنه که اینبار داد میزنم


گفتم دستتا بکش تنت بوی لجن میده


انگار از بدن پرهام داره آتیش می باره


داره حرف میزنه از دهنش بخار میزنه تو صورتم


آه مینا با احساس پرهام چیکار کردی که مثل کوره ی آتیش شده؟


تن پرهام همینطور داره می لرزه


چشماش پر از اشک شده و مدام میگه غلط کردم


مینا میاد طرفمو میگه : خب حرفتا زدی بفرما برو دیگه


دوباره پرهام با صدای بلند سرش داد میزنه میگه:


اونی که باید بره بیرون تویی


سریع گوشیشا میاره میده به من و


میگه بیا این خط و گوشی پیشه تو بمونه


حالم دیگه از این همه نامردی به هم میخوره


مینا داره خودشا میچسبونه به پرهامو


میگه عزیزم بذار بره این آدم نیست


پرهام دوباره بهش میگه تو خفه


منم به پرهام میگم راست میگه


من باید برم گم شم اونی که تو بهش نیاز داری میناست نه من


لاشی گری تا این حد


خیلی خائنی


به شدت دارم گریه می کنم


پرهام دستمومیگیره صورتشا به نشانی بوس کردن میاره جلو


محکم با سیلی میزنم توصورتشو میگم


تف به این همه نامردی


دیگه هوای آلوده ی اینجا داره خفم میکنه


به زور دستای منا گرفته و میگه نرو بهت احتیاج دارم


ولم کن پرهام دیگه نمی خوامت


اگه نذاری برم علی و مریم بیرون منتظرن میان تو


با همون حالت گریه


خودما از چنگ پرهام خلاص میکنم


سریع از اون خونه میام بیرون


پشت سرمم مینا میاد بیرون


پرهام بیرونش کرده


بهش نگاه میکنم و سریع رد میشم


حالم خیلی بده


علی و مریم همش بهم دلداری میدن


از ناراحتی به همه می پرم


اونروز با وضع بدی برگشتم اصفهان


نمیدونم سرم کجا خورده بود که شکسته بود


صورتم پر از خون بود


خیلی داغون بودم


تا اصفهان همش گریه کردم


+ دوشنبه سوم بهمن 1390 ساعت13:56 شیلا| |



امروز مثلا 2 ساعتی بعد از یه عمری میخوایم باهم باشیم


میگفت به مریم دختر عموم علاقه ای ندارم


ولی مجبورم می کنند باهاش نامزد کنم


واسه منافع خانوادگیم


باور نمیکنم


واسش اس ام اس اومده


مریمه


(کجایی گل نازم؟)


پرهام به من نگاه میکنه و جوابشا نمیده


ولی اینبار زنگ میزنه


پرهام به من نگاه میکنه


با تکون سر بهش میگم جوابشا بده


اونم خیلی راحت کنار من داره با دختره دیگه ای حرف میزنه



و دوباره اون روزم خراب شد


خیلی خراب

روزها همینطور میگذره


رابطه ی سرد و بی روح من و پرهام


عشقه احمد و بی تفاوتی من بهش


خودمم تو کارام موندم


البته پرهام تو دانشگاه طوری وانمود میکنه که


انگار ما همون عاشقای دیروزیم


کسی باورش نمیشه که ما باهم دعوامون بشه


به همه گفته ما نامزدیم


سراغ منا از پرهام و سراغ پرهاما از من می گیرن


منم به دروغ وانمود میکنم که هنوزم همونیم که بودیم


و چقدر اینطوری نقش بازی کردن سخته

حال روحیم خیلی بهم ریخته


من دیگه من گذشته نیستم


..........


...........



الان تابستونه و من از پرهام هیچ خبری ندارم


احمدم زیاد بهم زنگ میزنه ولی حالشا ندارم هر بارم کلش میکنم


امروز پرهام بهم زنگ زده


اومده اصفهان یه کاری داره و باید عصر برگرده


میخواد موقع برگشت منا ببینه


خیلی دلم واسش تنگ شده


باید هرطور شده برم


ببینمش


ساعت 3 کنار 33پل قرار داریم


ساعت 1 اونجام


واسه دیدنش لحظه شماری میکنم


تا 4 منتظرشم ولی هنوز نیومده


بهش زنگ میزنم


میگه ترمینال کاوست میخواد سوار اتوبوس بشه بره


نرو چند لحظه صبر کن خودما میرسونم


میخوام ببینمت


میگه باشه صبر میکنم تا بیای


میگه فکر نمیکردم بیای؟


با چه سرعت رسیدم ترمینال


اونقدر تند رفتم که نزدیک بود تصادف کنم


تو سالن کلی گشتم ولی نبود....


از مسولش پرسیدم اتوبوس همدان کی حرکت میکنه؟


گفت همین الان رفت


یعنی پرهام نرفته؟


بهش زنگ میزنم میگه متاسفم عزیزم باید می رفتم


هیچی نگفتم و گوشیا قطع کردم


بغض گلوما گرفته


نمیتونم خودما کنترل کنم


چقدر غرورم شکسته


میزنم زیر گریه


صورتم سیاه شده تموم ریملا ریخته تو صورتم


هر قسمت ترمینال که نگاه میکنم یاد پرهام می افتم


چقدر اینجا باهم راه رفتیم


چقدر باهم خندیدیم


و چقدر برای من سخته


میرم روپل هوایی کنار ترمینال


یاد اون روزا می افتم


یاد پرهام افتادم که روی همون پل داد میزد


می گفت دوستت دارم


می گفت باید دنیا بفهمه که تو عشق منی


اعصاب و روانم بهم ریخته چقدر داغونم خدا


بلند داد میزنم خدااااااااااااا خیلی بی معرفتی


پرهااااااااااااام آخه چقدر بی وفایی


آخه چرا باید اینطوری بشه


دوتا پسر رد میشن که یکیشون متلک میگه


وای عزیز دلم


تو چقدر خوشگلی


چته ؟ شروع میکنه به تعریف و تمجید از من


حاله خودما نمیفهمم میخوام خودما از پل بندازم پائین


دیگه هیچی یادم نمیاد


دقایقی بی هوش بودم


این دستای کیه که شونه های منا گرفته؟


چشمامو باز میکنم


احمد ! ! !


با حالت نگرانی


اینجا چکار میکنی؟


قربونت برم با خودت چکار کردی؟


چی شده تو چرا تو این وضعی؟


تازه بعدشم فهمیدم اون دوتا پسرا مزاحمم شدن


منم حالم بد بوده که احمد به دادم رسیده


باید برم ولم کن احمد


کجا تو اصلا حالت خوب نیست


خودم می برمت


نه میخوام تنها باشم


یه لحظه نگاش می کنم


چشمایه احمد پر از اشکه


اشکهای احمدا هرگز نتونستم فراموش کنم


حال اونروز احمد بخاطره من بود


یعنی همون حاله من واسه خاطره پرهام


دلم واسه احمدم می سوزه


عین نامردیه پرهامو دارم سر احمد در میارم


بذار برم احمد


آخه ... حرفشا قطع میکنم



تو را خدا دیگه بذار به حال خودم باشم و میرم..........




+ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ساعت14:13 شیلا| |

امروز صبح من و پرهام باهم داریم میریم اصفهان


گوشیما خاموش میکنم که مبادا احمد زنگ بزنه وپرهام بفهمه


.........


من و پرهام اصفهانیم


مریمو دوستامم اتفاقا بیرونن باما برمیگیردن دانشگاه


موقع برگشت داخل ترمینال کاوه


پرهام رفته بلیط بخره منم با دوستام میریم دستشویی آینه نگاه کنیم


داریم میریم که یه نفر تنه بهم میزنه


بدون اینکه نگاش کنم میگم (هی کوری مگه)


گوشیه نادیا زنگ خورد احمد با من کار داره


کیه:  احمد


میگم الو ......


میگه حالا دیگه من کورم ؟؟؟


وای احمد تویی؟ اینجا چکار میکنی؟


یه لحظه بیا بیرون کارت دارم


از دانشگاه میام


تو اینجا چکار میکنی؟ موندم چی بگم


من ..... منم با بچه ها اومدیم هوا خوری


اینجاست که نادیا گاف میده


میگه : وای احمد آقا شمام میرید دانشگاه


احمد ای کیوش خیلی بالاست


نگاهی به من میکنه میگه نه خیالتون راحت نمیام


خیلی بهم ریختم


ترسم از احمد نیستا


ترسم اینه که نکنه پرهام بفهمه


چون پرهام واسم مهمه نه احمد


احمد میگه چته؟


هیچی حالم خوب نیست


دوستای احمد صداش میزنن


میگم احمد برو


تورا خدا برو


حالم خوب نیست


نگاه معنی داری بهم میکنه و میگه


باشه عزیزم


کاری نداری؟


و رفت


به محض رفتنش پرهام اومد


وای اگه یه ثانیه دیرتر رفته بود چی می شد؟


تو راه پرهام جلو چشم من همش با این و اون اس ام اس بازی میکنه


انگار دیگه شرم و حیارم کنار گذاشته


یعنی دیگه واسش مهم نیستم


دلم خیلی گرفته


ولی میخوام خودما بی تفاوت نشون بدم


نگاش میکنم


میگه بخدا مریمه نه مینا


میگه مجبورم جواب مریما بدم


واسه اینکه پای منافعه خانوادگیمون در میونه


بیشتر کفری میشم


میخندم و میگم فدای سرت


اصلا به من چه؟


ولی تو دلم بدجو آشوبه


 

...........


رسیدیم ترمینال هنوز پرهام از ما جدا نشده که...


احمد به نادیا زنگ زده و سرش داد کشیده که گوشیا بده به من


نادیا پیش پرهام گوشیا میده به من و میگه بیا باباته


احمد حرفای نادیا را پشت خط شنید


داره داد میزنه تو کجایی؟


با کی هستی؟


حرف بزن


کی پیشته که نادیا منا به جا بابات جا زده؟


به تته پته افتادم


سلام بابا


آره رسیدم


بعدم قطعش میکنم


دیگه پرهام ازمون جدا شد


که دوباره احمد زنگ زد


دادش رفته بالاتر


گفتم کی اونجاست؟


دلم از همه جا پره


از اون پرهام عوضی


از همه چی ........


 

منم عصبانی میگم


پرهام می فهمی با پرهام بودم


صبح با پرهام بودم


عصر با پرهام بودم


الانم با پرهام بودم


دست از سرم بردار


دیگه صدای احمد نمیاد


فقط آروم میگه : دیگه نمیخوام صداتو بشنوم


می فهمی ؟


منم همونطور عصبی


آره فهمیدم


بعدشم تلفنو قطع کرد


شب تا صبح به سختی گذرونم


تازه آقا پرهام زنگ زده عزیزم رسیدی خوابگاه


خب احمق مگه نمیگی میخوای با دخترعموت نامزد کنی


پس بهم بی اهمیتی کن


تا منم از زندگیت برم


تا منم راحتر ازت دل بکنم

......


احمد طفلی طاقت نیاورده دوباره بهم زنگ زده


 تازه ازم عذرخواهی میکنه که سرم داد زده


ازم میخواد پرهاما ولش کنم


میگه واسه خاطرم همه کاری میکنه


بابا ولم کن


اگه نخوامت باید کیا ببیننم؟؟؟؟


+ یکشنبه هجدهم دی 1390 ساعت16:2 شیلا| |

اتفاقی افتاد که من مجبور شدم درمورد پرهام با احمد صحبت کنم


من و نادیا و ندا با احمد و رفیقش مصطفی رفتیم باغ غدیر


یه جورایی ندا و مصطفی ندیده باهم تلفنی صحبت کرده بودن و


قرار بود همو ببینن


اون روز احمد خیلی ناز شده بود


تیپ اسپرت و موی فشنی که من بهش گفته بودم

 

من و احمد باهم قدم زدیم


احمد گوشیما گرفت و به تصاویر نگاه میکرد که . . .


که یهو به عکسای پرهام رسید


کارد بهش میزدی خونش در نمی اومد


دروغی بهش گفتم دوست پسر اسبق نداست ،


بخاطره خانوادش ریخته تو گوشیه من


موقع برگشت احمد ندارو صدا زد تا ازش بپرسه


البته شایدم ناراحتی احمد واسم مهم نبود


وضعیتو که دیدم مجبور شدم یه چیزای سر بسته از پرهام واسش بگم


 (اینکه مدت کمی باهاش بود،بهم نامردی کرده،


منم ازش متنفرم، دیگه ام باهاش کاری ندارم،


اصلا یادم رفته عکساشو پاک کنم چون واسم بی اهمیت بوده)


احمد با اینکه خیلی ناراحت بود ولی سعی می کرد ناراحتیشو پنهون کنه


تازه هنوزم واسش زبونم درازه


تو ماشین الکی به تماسهاش گیر دادم


اونم کفری شد و گفت: هرچی من هیچی نمیگم تو روتو زیاد میکنی


عوض اینکه من باید شاکی باشم تو شاکی هستی


خلاصه منم به این بهانه پشت چراغ قرمز از ماشین پیاده شدم


و بی توجه به دوستام راهمو گرفتم و رفتم


گوشیمو خاموش کردم و اومدم خونه


ساعت 12 شب بود که گوشیمو روشن کردم


به محض روشن شدن گوشیم زنگ زد


منم کلی چاخان بهش گفتم که تا الان بیرون بودم   


از دست تو اعصابم داغون شده و .........


در صورتی که مقصر بودم ولی احمد از دلم در می آورد


ازم میخواست گذشته رو فراموش کنم


ولی افسوس


من و احمد کم و بیشی باهم خوب بودیم یعنی احمد با من خیلی خوب بود


ولی هنوز ذهنم پیش پرهام میرفت


شاید واسه این بود که پای مینا هم در میون اومده بود


و کناره گیری از عشق پرهام عذابم میداد


خلاصه تا اینکه عید شد........


احمد با رفقاش رفته بود مشهد


که اتفاقا خانواده ما و چندتا از فامیلامونم رفتیم مشهد


روز آخر سفر احمد در مشهد و روز اول سفر ما در مشهد


احمد واسه خاطره من دوستاشو راضی کرده بود تا چند روز دیگه اینجا باشن


من و احمد شب دم در حرم همدیگه را دیدیم


برای اولین بار منو با چادر می بینه


شال سبزآبی که سرم کردم احمد خیلی دوست داره


از احساس قشنگش واسم گفت


از اینکه از امام رضا خواسته تا به من برسه


اینکه میخواد وقتی از مشهد برگشت


قضیه منو به مامانش بگه تا زودتر باهم نامزد کنیم


تا دیگه کسی نتونه نگاه چپم بهم بکنه


و من از امام رضا خواسته بودم به پرهام برسم


اون شب کلی حرفای قشنگ حرفایی که دلم واسشون لک میزد


باخودم میگفتم خاک برسرت دختر


به عشقه پاک احمد فکر کن نه به اون نامرد ولی بازم......

 

 مشکلات من با احمد بعد از عید شروع شد


هرچی بیشتر بهم علاقه نشون میداد بیشتر ازش فراری بودم


راستش از اینکه بهم وابسته بشه


از اینکه پرهام بود و ........


خیلی عذاب می کشیدم


میخواستم سریع باهاش کات کنم


هرچند اگه یه کم دیر بهم زنگ میزد انگار یه چیزی گم کردم


انگار پریشونم


ولی چاره ای نداشتم جز اینکه زودتر باهاش کات کنم


درطول عید خیلی منتظر تماس پرهام بودم تا اینکه روز سیزده بدر


واسم پیام داد


از خوشحالی بال درآوردم ، ولی وقتی پیامشو خوندم داشتم تو تب می سوختم


( من با مریم دخترعموم دارم نامزد می کنم،


من احمقا بگو که میخواستم بخاطر تو مریمو ولش کنم، آخه خیلی گله)


تصمیم گرفتم هم پرهام و هم احمدا فراموش کنم


ولی بخدا پرهامم مقصر بود


نامرد از این طرف میگفت مریم ماهه


از یه طرف دیگه چند روز بعد زنگ میزد


که دلم واست تنگ شده ، دوستت دارم و......


بخدا خیلی نامرد بود


درست موقعی که داشتم فراموشش میکردم


دوباره بر میگشت طرفم و منم دوباره هوایی میشدم


و دوباره پشت پا میزدم به همه چیز


تا اینکه با اتفاقات خاصی که پیش اومد احمدو رهاش کردم


تنها احمد بود که میتونست فکر منا آروم کنه


اون باعث شد نسبت به پرهام یه مقداری بی اهمیت بشم


ولی الان چکار کردم ؟


چقدر نامردی دارم سر احمد درمیارم


نامردیه پرهاما سر احمد در میارم


امروز پرهام دوباره بهم زنگ زده انگار دوباره قلبم واسش میزنه


میگه میخواد بره اصفهان کار داره میگه باهام بریم و برگردیم


با اینکه عقلم میگه نه ولی دلم میگه...


احمق دیوونه اون همون پرهامه که خودتا واسش میکشی


شاید رفتی دوباره دلشا بردی


شاید یاد خاطراتش بیافته برگرده


شاید دوباره مهرم به دلش بیافته


شاید یادش بیاد چه روزهایی با هم داشتیم



و شایدها .......


+ سه شنبه ششم دی 1390 ساعت15:46 شیلا| |



احمد شیطنت خاصی داشت


طوری که هر دختری یا بهتر بگم هر آدمی


از هم صحبت شدن با همچین آدمی لذت می برد


مثل من


خیلی با نمک و راحت حرفشو میزد


غرور نداشت


یه جورایی واقعا خاص بود


بر خلاف اینکه همه پسرا خودشونا خاص میدونن


و فکر میکنند با بقیه فرق دارن احمد اصلا اینطوری نبود


وقتی در مورد خودش حرف میزد


اصلا از خودش به خوبی یا بهتر بودن تعریف نمی کرد


از اینکه حرف دلشو بزنه از اینکه خودشا اون چیزی که هست بگه


هیچ ترسی نداشت


ولی افسوس که آشنایی من و احمد تو این شرایطه


با اینکه ازش خوشم می اومد


با اینکه بهم آرامش میداد


ولی بازم ذهنم ،فکرم ، دلم پیش پرهام بود


با اینکه احمد نگران من میشد ولی من نگران پرهام بودم


احمد دلش واسه من و من دلم واسه دیگری تنگ بود


احمد بیچاره تو بد شرایطی وارد زندگیه من شده


چند وقتی رابطم با احمد ادامه داشت


البته بهتر بگم رابطه یه طرفه


اون خیلی مهربون بود


همیشه به فکرم بود


زیاد بهم زنگ میزد


واگه چند ساعتی بی خبرم میذاشت نگرانش میشدم


ولی بازم افسوس


افسوس که پرهام تو زندگیم بود


گاهی با خودم میگفتم پرهام لیاقت نداشت دیگه باهاش کاری ندارم


نباید به عشق پاک احمد نامردی کنم


ولی دوباره فکر و یاد پرهام و خاطراتش دیوونم میکرد

 

 

از شما چه پنهون هرچی عقده از پرهام داشتم سر احمد طفلی خالی میکردم


یه جورایی کمبودای دوستیما ازش میگرفتم

 

 

یه روز من و دوستام , احمد و دوستش 6 نفری رفتیم بیرون


رفتیم کوچ ری


جاتون خالی خیلی باصفا بود


راستش اون لحظه من تمام فکرم پیش پرهام بود


انگار نمیتونستم جو را تحمل کنم


احمد فکر میکرد چون با دوستام بگو بخند میکنه من غیرتی ام و ناراحت شدم


در صورتی که اصلا اینطور نبود، خیلی هم بی تفاوت بودم


دروغی میگفتم دندون درد دارم حالم خوب نیست


اون روز احمد پر از احساس و علاقه بود و من فکرم در فواره ها بود


احمد خیلی بهم محبت میکرد


خلاصه روزها همینطور میگذشت


البته ناگفته نماند من رابطم با پرهام خیلی کم شد


در حدی که دیگه باهاش تماس نمیگرفتم مگر اینکه اون سراغمو بگیره


می گفتم دیگه فراموشش میکنم نامردا


ولی وقتی میدیدمش دلم یه جوری میشد



نمیتونستم ازش دل بکنم


هنوز تپشهای قلبم اسم پرهامو صدا میزنه


+ پنجشنبه یکم دی 1390 ساعت17:27 شیلا| |



امروز با خودم عهد بستم که دیگه عشقه هیچ پسری را باور نکنم


میخوام مثل خودشون باشم


یه نامرد


یه نامرد مثل پرهام


باید کاری کنم که حاله پرهامو بگیرم


و این اولین قدمه


مدتی گذشته در صورتی که پرهام بهم نارو زده و هنوزم داره ادامه میده


و منم اینا میدونم


خیلی داغونم


انگار افسرده شدم


وقتی می بینمش انگار هنوزم همون عاشقم


قلبم درد میکنه


ولی شاید یه وابستگی وجود داره که هیچ کدوم نمیتونیم از اون یکی دل بکنیم


دارم عذاب میکشم ولی اگه ترکش کنم داغونتر از این که هستم میشم


شاید اینطوری لااقل جویای حالش هستم

....


تابستون به سختی گذشت


و موقع ثبت نام ترم جدید اومده


بعد از ثبت نام من و دوستم ندا باهم داریم به سمت اصفهان برمیگردیم


اینجا بود که داستان جدیدی پیش اومد


آشنایی من و احمد


احمد دانشجو دانشگاه فنی بود و من دانشگاه آزادی بودم


توی اون موقعیت سخت شاید تنها وجود احمد بود که


حال روحیه منو میتونست عوض کنه


اون روز توی اتوبوس احمد روی صندلی جلوی ما نشسته بود

 

توجه احمد به خودمو احساس میکردم


هوا خیلی گرم بود


ندا دوستم که همیشه عادت داره توی اتوبوس بلوتوث بازی کنه


گفت بیا خودمونا مشغول کنیم بلکه گرما را کمتر حس کنیم


احمد خیلی باهوش بود


سریع اسم بلوتوث منو شناسایی کرد


واسم یه یادداشت فرستاد که : اسمت چیه؟


راستش خندم گرفت واسه اینکه یاد روزای اول با پرهام افتادم


نمیخواستم جوابشو بدم ولی ندا دوستم گوشیا گرفت تا بجای من جواب بده


بعدشم گفت تو مگه نمیخوای سرپرهام عوضی تلافی کنی


تازشم نگران اون خائن نباش


نمیخواد بهش وفادار باشی ، مثل اینکه فراموش کردی،بی غیرت


یه لحظه یاد نامردیه پرهام افتادم


خیلی لجم گرفت


گفتم ندا جوابشو بده


بهش بگو کجا نشسته میخوام بدونم کیه؟


که اونم در قبال سوالم جواب داد سرتا رو به سمت چپ کن میشناسیم


وقتی نگاه کردم دیدم احمد


احمد پسره خوش تیپ و بانمکی بود


سبزه روی قد بلند یه جورایی شبیه بازیگری بود که دوست داشتم


گفتم چقدر شبیه عمار تفتی هستی


خلاصه ندا جون از طرف بنده شماره ردو بدل کرده بود


البته اون موقع هدف ندا تلافی کردن واسه پرهام بود


و اینکه واسه حال بدی که من داشتم میگفت


سرتا به دیگران و چیزای دیگه گرم کن تا بتونی از فکر اون نامرد بیای بیرون


شب وقتی اومدم خونه احمد زنگ زد



تا اون موقع اولین شماره یه پسره دیگه جز پرهامو جواب میدادم


+ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ساعت17:11 شیلا| |

اگه یادتون باشه قبلا در مورد مینا گفته بودم

که بهترین دوستمه و اینکه دوست پسرش بدجور بهش نامردی کرده

یه روز که باهم رفتن ناژوان 8 تا از رفقاشا اجیر کرده که بریزن سر مینای بیچاره

بعدشم بردنش باغ و . . . .

اونم نگرانه منه نکنه پرهام بخواد بهم نامردی کنه

شماره پرهاما ازم می گیره تا امتحانش کنه

ولی دریغ که این امتحان شده یه رابطه که 19 ماه ادامه داشته بدون اینکه من بفهمم)

شب فردای روزی که قراره مینا و علی باهم روبر بشن مینا بهم پیام میده:

( ببین همه چیزا درست فهمیدی، من و پرهام به هم علاقه داریم،

از همون روزی که تو فکر کردی بین من و پرهام هیچی نیست همه چیز بود

من بدون پرهام میمیرم

پرهامم بدون من میمیره

اون دیگه تو را نمیخواد، اینا بفهم)

شوک سختی بود منم در جوابش:

(مینا جون اینه رسم دوستی ، مثل اینکه یادت رفته ما بهترین دوستا واسه هم بودیم)

که دوباره جوابی بهم داد که فهمیدم دیگه دوستیه من و مینا همین جا مرده

که پیامش این بود:

( تو اگه واقعا دوست منی پرهامو ولش کن، بذار من و پرهام راحت باشیم)     

حس می کنم که وقت گذشته است

حس می کنم که (لحظه)سهم من از برگهای تاریخ است

حس می کنم میز فاصله کاذبی است در میان گیسوان من  و دستهای این غریبه غمگین  

از آن روزهای سخت مدتی است که میگذرد

ولی من هنوز داغونم هنوز آثار درد در من وجود دارد

  با اینکه مدتیه که از اون قضیه میگذره

با اینکه همه مدارک بر علیه پرهام بود

ولی انکار میکرد با اینکه میگفت هیچ اتفاقی بینشون نیافتاده

با اینکه هنوز می گفت عاشقمه

با اینکه عقلم میگه دیگه بهش فکر نکن اون به عشقت خیانت کرده

اون دو جانبه بهت خیانت کرده

یعنی از پشت بهت خنجر زده

ولی دلم میخواست باورش کنم

میخواستم تو زندگیم باشه

واسم سخت بود بره

تو یه گوشه ای از سالن دانشگاه من و دوستام

و یه گوشه ی دیگه دوستای پرهام

پرهامم داره میاد که یهو منو میبینه

با لبخند میاد طرفم

انگار که آب از آب تکون نخورده

سلام میده

ولی من انگار که این مردا نمیشناسم

یا اینکه هرگز ندیدمش

بی تفاوت از کنارش رد میشم

همه دوستاش فهمیدن کلی بهش میخندن

من دیگه منه گذشته نیستم

انگار سالهاست مرده ام

بالاخره با التماسهای زیادش واسش سه تا شرط گذاشتم

تا دوباره تو زندگیم بمونه

شرطهایی که هرگز عملی نشد

بهم التماس میکرد ن

میدونستم عشقشو باور کنم یا خیانتشو

یه جورایی خودما مقصر کرده بودم

اینکه من باعث شدم با دوستم آشنا بشه

اینکه وضعیت دوستم خراب بوده نه این پسره مثلا عاشق

ولی حیف که همش تلقین بود

    با التماسهای پرهام و دل خودم دوباره باهم موندیم

خطشا عوض کرد تا از شر مینا راحت بشیم

تا دوباره روزای خوبی داشته باشیم

تا دوباره باهم خوش باشیم

گفتیم همه چیزا فراموش کنیم

با اینکه هرازگاهی دوباره توی بحثامون حرف مینارو پیش میکشیدم

ولی مثلا همه گذشته بدا فراموش کرده بودم ولی غافل از اینکه ...

پرهام نمیتونه وفادار بمونه

اینبار واسه اولین بار گوشیشا چک میکنم

شماره های مینا اینکه نیم ساعت قبل اینکه پرهام بیاد پیشم با مینا مکالمه داشته

داشتم میترکیدم

قسم میخوره نه دستش خورده رو شماره

میخواسته پاکش کنه و باز هم باور میکنم ........ .

.............

مینا بعد از مدتها بهم زنگ زده و اولین حرفش اینه که دست از سرپرهام بردارم

میگه پرهام منو نمیخواد

دوسم نداره گوشیا روش خاموش میکنم

حالا دیگه اگه بخوامم نمیتونم از زندگی پرهام برم

چون پای یکی دیگه خیلی محکم در میونه

چون حیثیتی شده

چونکه اگه برم از حسودی میمیرم

چون نمیخوام پرهام واسه اون باشه 

با تموم خیانتهاش باهاش میمونم ولی تصمیم میگیرم دیگه بهش وفادار نمونم


باهاش میمونم تا جای خالیه منا مینا واسش پر نکنه

+ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ساعت16:13 شیلا| |

سلام به همه ی دوستای گلم

و یه عذر خواهی به همتون واسه اینکه کمتر میام نت و نمی تونم واستون دعوت نامه بفرستم

آخه راستش خیلی گرفتارم

واسم دعا کنید یه کم گرفتاری هام حل شن

و یه تشکر توپ واسه اینکه منا شرمنده می کنید و بهم سر میزنید


همتونا خیلی دووووووووووووست دارم


+ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ساعت17:43 شیلا| |


میگه اسم دختره نگاره

اصلییتش مال اینجاست ولی ساکن اصفهانه

میگه شاسخینی که واسه تولد پرهام بهش هدیه دادم داده به نگار

چشمام پر از اشک شده

دارم میترکم

نکنه اشکم سرریز شه نکنه علی گریه های منو ببینه

اینطوری پیش علی میشکنم

سرما میندازم پایین به سمت خوابگاه میدوام

اونقدر گریه کردم تا اشک چشمام خشک شد

مریم اومد تو اتاق باهم قهر بودیم

با اینکه باهم قهر بودیم ولی طاقت نیاورد اومد بغلم کرد

چی شده عزیزم؟

نمیتونستم حرف بزنم

وقتی آروم شدم یه چیزایی سر بسته بهش گفتم

امروزم پرهاموندیدم

جواب تلفنمو نمیده

به خودم تلقین میکنم دروغه

گوشیم داره زنگ میخوره

شماره رو که می بینم یهو از جام میپرم

 وای پرهامه همه چیزا بهش میگم

جا میخوره

ولی منکر همه چیز میشه

میگه غیر ممکنه

میگه بهم وفاداره

میگه تو دنیا از همه بیشتر دوسم داره

میگه میخوان رابطمونا بهم بزنن

و میگه دیگه حق ندارم با علی حرف بزنم

و منم مثل همیشه

حرفاشو باور میکنم

و البته بدون اینکه به من بگه امروز صبح برگشته همدان

 

لیلای غم مجنون ، شیرین شب فرهاد


یک عمر مرا دادی چون هیچ به دست باد


هر وقت که می آیی در خلوت من،گیسو


در باد پریشان کن تا هرچه که بادا باد


از دست چنان تو ویرانه شدم ای یار


یک بغض گلوگیرم چون کوه پر از فریاد


ای مرد رها در شب،رسوا و غریب از شهر


طردش نکنی از خود او را ببری از یاد

 

امروز روز آخر کلاسهاست امشب با دوستام قراره برم اصفهان

توی دانشگاه علی دوباره جلوما میگیره

بهش میپرم ولی نمیره کنار

داره قسم میخوره راست میگه

ولی ای کاش دروغ میگفت

تا اینکه حرفی زد که مثل پتک تو سرم خورد

میگفت تو نباید نگارو میشناختی

میگفت هرکسی جز نگار بود مشکلی نبود

میگفت نگار یکی از دوستای منه

میگفت پرهام گفته من باعث شدم پرهام با نگار آشنا بشه

وای چی داری میگی؟

آه سرم داره گیج میره

حالم از این رو به اون روشد

فکر کنم شناختمش

آره شناختمش

اسم مستعار مینا

نگار

مینا همیشه دوست داشت اسمش نگار باشه

واسه همینم به همه میگفت نگارم

اون اصالتن بچه اینجا بود

من باعث آشنایش با پرهام شدم

یه امتحان کوچیک یعنی 19ماه ادامه داشته ؟

شده یه رابطه

اونم نه رابطه معمولی

رابطه ای که مینا را از اصفهان 3 ساعت راه کشونده تو خونه ی پرهام

وای چرا من نفهمیدم

یعنی بهترین دوستم بهم خیانت کرده

باید می فهمیدم

یعنی اون بهم نارو زده

یعنی اعتماد و دوستیه این همه سالمون هیچ

وای یعنی پرهام بی وفایی کرده

باورم نمیشد

سرم داره گیج میره

نمیتونم تو دانشگاه باشم

دخترا دورم جمع شدن

دختر توچته ؟ ؟ ؟

بیا آب بخور

باید برم

علی میاد طرفم و میگه حاضره هر موقع که من بگم بیاد با مینا یا بهتر بگم با نگار رو در رو بشه

راهمو به سمت خوابگاه میگیرم و تند تند راه میرم

راه میرمو اشک میریزم

نمیدونم چطوری خودما میرسونم خوابگاه

حالم خیلی بده

انگار پرهام واسه همیشه مرده

قلبم به درد اومده

دلم میخواد بلند داد بزنم

دارم شماره مینا رو میگیرم ولی جوابمو نمیده

به پرهام زنگ میزنم اونم جوابمو نمیده

حالا دیگه میدونن من همه چیا میدونم

 

امشب با اکیپ دوستام داریم میریم اصفهان

بروبچ دانشگاه فنی هم تو اتوبوس هستند

چقدر همه شادن

صدای آهنگ توی اتوبوس پخشه

یه آهنگه شاد آهنگه شراره

آهنگی که همه دارن باهاش میرقصن و دست میزنن

ولی من چمه ؟

چرا بی اختیار دام گریه میکنم

همه متوجه گریه هام میشن

پسره واسم شکلات آورده

از ترمینال کاوه با مینا تماس می گیرم

اینبار جوابمو میده

سلام مینا

چطوری دوست بی وفای من؟

تو چیکار کردی با من؟

با دوستیمون چیکار کردی؟

مینا بدون اینکه بپرسه چی شده همه چیزا انکار میکرد

میگفت حرفایی که من شنیدم دروغه ، تهمته

میگفت قضیه پرهام همون موقع تموم شده

میگفت علی رو اصلا نمی شناسه

قرار شد فردا با علی رو در رو بشه تا حرفشا ثابت کنه

با حاله بدی میام تو خونه

مادر و خواهرم غمو تو نگام میخونن

دختر تو چته ؟

چرا اینقدر بهم ریختی؟

چرا داغونی ؟

چقدر لاغر شدی ! ! !

 

حرفی نداشتم

بغض تو گلوم بود

میترسیدم حرفی بزنم اشکم سرازیر بشه

 

خواهرم یه آهنگ گذاشت

بگو الان بمیر میمیرم    از غم بهار گلم میمیرم

سر راه تو عزیز میشینم   اما من بدون تو میمیرم

 

بی اختیار زدم زیر گریه اونقدر گریه کردم که نفسم گرفت

دختر تو چته ؟؟؟

تو با خودت چکار کردی ؟؟؟

 

راستش یه چیزای سر بسته از پرهام به خواهرم گفته بودم

خواهرم  دردما فهمید

 

فقط بهم دلداری میدادن

دارم میمیرم

داغونم

داغون


ای روشنی صبح به مشرق برگرد


ای ظلمت شب با من بیچاره بساز

+ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ساعت16:54 شیلا| |



طراح :صـ♥ـدفــ